*مادر به پسرک گفت برو سرکوچه نیمکیلو تخممرغ، یک کیلوآرد، یک بسته پودر کاکائو بگیر و بیار...
*اوستا به شاگردش گفت بپا برو بازار چند تا میخ و تخته بگیر و جلدی برگرد.
*استاد به دانشجو گفت لطفا از پارافین یک قالب حجم دار بسازید.
انگار که همیشه مدرسهاش دیر شدهاست، شتاب آلود است راه رفتنش! "کارگر"،"انقلاب"،"بزرگمهر" هر روز زیر عجله گام هایش می خندند گاهی و البته اندکی با خود است! منظور آنکه با خود و در خود حرف میزند تا مجبور نباشد حرفهای درونش را پیش کسی بریزد. خنده میکند و همیشه خندان جلوه میدهد. آماده است و حاضر. از همه جا و از همه کس خبر دارد و میگیرد و میدهد. با خبراست و هماره از بیخبری حرف میزند.
زندگی روزمره و دنیا ورنگ و تابش را نمیخواهد، خود را به دنیایی دیگر حوالت میدهد. دنیای به رنگ صفر و یک...
در گذر است و از همه چیز میگذرد اما از او نمیتوان گذشت، از بذل و دقت و حواسی که به آدم دارد و آدمی را گرامی میشمرد. مهم نیست اسمش چیست! مهم این است که امروز روز ایجاد موجودی به اسم اوست. اسم او...
*میزهم به دست هنر اوستا فراهم آمده و به رنگی جلا خورده است.
*دانشجوی شیمی هم امتحان عملیاش را پس داد و شمع ما فراهم است.
تولدش مبارک
تفاوتش پایدار
تکاملش همیشه باد
