شب كه چند ثانيهاي بيشتر كش بيايد و دستمان كه چند ثانيهاي ديرتر به صبح، با احتمال سرد برف برسد...
شب كه مهتابش منبسط و هواش ترناك و ستارههاي تهران مثل هميشه صورتشان مكدر...
شب كه يلدا باشد و يلدا كه همين امشب...!
احياي رسم شعر و شيارهاي ديرينه است!
ما شعر ميشويم وقتي كه يلدا اين ايهام نازك نام و نبودن -يك او-، قافيههامان را سروده و رديف روزها را به -شبي- مبدل كرده است...
توي استعاره مينشينيم امشب!
توي استعارهي بيتهاي بي طاقتي: يلدا!
احياي رسم شعر و شيارهاي ديرينه است!
شيار سبز سطح هندوانه با چاقو، شكاف شانههاي پهن شهر با چراغ...
شايد بيشتر شبيه خودمان ميشويم امشب، توي غربت تنگ تحصيلي تهران گلوگشاد!
وقتي كه از دور دست خانه در نزديك دست هميم...
وقتي كه دلها يك هوا، حرفهامان يكرنگ، يلدا يك دست... شعرها يقين و شب شياريده...!
