تبليغاتX
خانه فرهنگ رستاک

به محمود احمدي نژاد با عشق و نفرت

 

"اينك اما چنين است كه براي بسياری، دور، دور گرديدن گرد امورمعمولي است. خوردن، خفتن شوخي كردن، پرگفتن، عشق ورزيدن، قهر كردن، كتاب‌خواندن، پرسه‌زدن، اعتراض‌كردن، ترسيدن و ...يعني زندگي كردن. از قيل وقال بيست ساله مدرسه سياست بسياري از دلها گرفته است يك چند نيز بر آنند تا خدمت معشوق و می كنند. لودگي نيست اين زندگي است. صريح‌تر بگويم دوم خرداد ازنگاه من حركت نو ويژه‌اي بود براي بازگشت به سوي زندگي و تمام امور معمولي كه يك چند در فراق آن فرسوده بود. از يك ديد رمانتيك پيام دوم خرداد اين بود بگذاريد زندگي كنم به معناي معمولي كلمه" / مرتضي مرديها

    آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم معناي آزادي چيست؛ فقط دلخوش بودم به آن پوستري كه از هادي گرفته بودم و ناشيانه روي ديوار اتاقم زده‌بودم. آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم اصلاحات چيست فقط دل خوش به آن تقويم‌هايي بودم كه رويش نوشته بود:"درود بر سه سيد فاطمي". آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه دانشگاه بروم تا بدانم دانشگاه بدون چكمه پوشان يعني چه. آن روزها بچه‌تر از آن بودم كه بدانم تلقي فاشيستي از دين چيست. فقط دل‌خوش بودم كه شايد شب با هادي بروم ستاد. آن روزها 9 سالم بيشتر نبود نمي‌دانستم معناي " آستين كوتاه لگد ميان گرده است" يعني چه. آن روزها نمي‌دانستم 20میليون راي به حساب خاتمي يعني چه، بچه بودم ففط دلخوش بودم كه دست مادر شكسته است و قرار است من به جايش بنويسم "سيد محمد خاتمي". 8 سال بعد هم كه بزرگتر شدم بچه‌تر از آن بودم كه بدانم معني اين جمله كه "بعد از من كسي ميايد كه حرف نزند و عمل كند" يعني چه.

اما حالا مي‌دانم آزادي چيست؟ رفرم كدام است. قرائت فاشيستي يعني چه؟ آن هم به مدد به اصطلاح رئيس مثلا محترم به اصطلاح جمهور ...ولي حالا دلم به چه خوش باشد...به آن 4 ترم تعلیق مهدیه یا ستاره‌های فرشاد و سهراب یا زمزمه اخراج 6 استاد دانشکده یا شاید هم خزان مطبوعات...

 دست از سر ما بردارید بگذاريد زندگي كنيم، بگذاريد عشق بورزيم پرسه بزنيم بدون ترس از گشت ارشاد بگذاريد درس بخوانيم به دور از خوف ستاره‌دار شدن، بگذاريد دانشگاه برويم دانشگاهي به دور از عرض اندام چكمه پوشان حزب الله، بگذاريد كتاب بخوانيم بدون شيه شاعر بدون  پوزه‌بند سانسور، بگذاريد آسوده بخوابيم به دوراز غم نان فردا زندگي كنيم به دور ازقیل و قال قدرت و های و هوی حکومت  بگذاريد زندگي كنيم به معناي معمولي كلمه.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:36 توسط فرزاد محسن‌پور| |

 شاتاول

لباس یقه اسکی سفید با شلوار سیاه پوشیده‌ام فرم لباس‌های سرود و دکلمه آن دوران. توی سالن شهید زرگری قرار است دکلمه بخوانم. از طرف کودکستان کوشا در جشن بهار آزادی. اولین تجربه پشت میکروفن بد نبود. اول دکلمه را هنوز بلدم."ای امام‌ ای وجود تو خورشید"

شات دوم

کریدور دبستان آزادگان با کلی کاغذ کشی رنگی و بادکنک تزیین شده است. من هم چند تایی بادکنک و کاغذ کشی برده‌ام. تازه کلی هم شعر انقلابی یاد گرفته‌ام. کلی هم شعار

شات سوم

توی گنجه مادربزرگ لابلای عکس‌های کهنه قدیمی وآلبوم‌های زوار در رفته سه تا عکس کهنه بزرگ پیدا می‌کنم اولی آیت الله خمینی دومی آیت الله طالقانی سومی را نمی‌شناسم از مادربزرگ که می‌پرسم می‌گوید"آقای منتظری،اولاش خوب بود بعد نه."

سر کلاس تاریخ سوم راهنمایی از معلم در باره آقای منتظری سوال می‌کنم خنده می‌کند و می‌گوید"قائم مقام رهبری  آیت حق منتظری قرار بود رهبر بشه"

شات چهارم

دبیرستان نه کاغذ کشی دارد نه بادکنک کتاب تاریخش هم فقط کلفتی دارد همین

 شات پنجم

توی حیات دانشکده سرمقاله ویژه نامه انقلاب پویان را می‌خوانم پارگراف آخرش این گونه است"در هر روایتی از انقلاب رنگ سرخ حذف شده است خواه روایت روزنامه محترم شرق باشد خواه سیمای مبارک جمهوری اسلامی اگر هم باشد قرمزی مصادره به مطلوب است"

شات ششم

از تلویزیون صحنه‌های انقلاب پخش می‌شود شعارها دیگر برایم جذاب نیست چند تایی از آن‌ها را الان هم می‌دهیم  18آذر توی دانشگاه تهران جلو درب اصلی رو به روی خیابان انقلاب "می‌کشم می‌کشم آنکه برادرم کشت" تنها تفاوت و یا شاید هم تنها شباهتش این است که حالا به خاطر اینها رشید اسماعیلی را می‌زنند سهراب کریمی زندانی است مازیار سمیعی با وثیقه 100 میلیونی آزاد است .چقدر دلم برای مازیار تنگ شده‌است خیلی وقت است که دانشکده نیامده‌.

شات هفتم

توی اتاق کنار بخاری نشسته‌ام به لیست رد صلاحیت شده نگاه می‌کنم چه شیر تو شیری شده‌است. انگاری انقلاب بچه‌هایش را خورده باشد .

شات آخر

خواهرم لباس فرم سرود پوشیده است جلو آینه تمرین می‌کند "دیو چو بیرون رود فرشته در آید"

            

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:48 توسط فرزاد محسن‌پور| |

نامی از یزدان بود و آهنگی از بنان و یادی از پهلوان. چهل سال پس از وداع سلامی نو به تختی. حسینیه ارشاد بود و همه جمع بودند. یاران قدیم و دوستداران جدید موسپید و کهنسال، برنا و میانسال. چروکیده و تکیده و جوان، در این وانفسا دوران، منش، پرکشیده از میان، آمده بودند دربه‌در به دنبال منشی گم‌گشته یلی قهرمان، «تختی جهان پهلوان».

به یاد چهلمین سال وداع جمع شده‌بودند اعضای جبهه ملی در سالمرگ ورزشکار ملی. در عصری سرد با انفاس گرم جمع فائق آمدند بر سرمای تفرقه افکن ضد جمع. جمع کثیری بود. چند سخن،کلامی آهنگین و چندین و چند تصویر. چند سخن از حسین شاه‌حسینی، دکتر سید عبدالله سجادی و آهنگین کلامی از دکتر علی برومند. و ضزب و زنگی و نفسی پر پژواک از مرشد کهنه سوار حاج قاسم خوش هیکل. ودر میانه آن تصاویری ماندگار از چهر آن یاد ماندگار. جمعی سیاسی بود و ورزشی، ملی بود و مذهبی. آمده بودند بهر خوانش فتوت تهمتن پاک‌تن. مردی که تصویرش در دی 57 کنار تصویر مصدق بود و خمینی. رندی بی ریا، مشتی سجایا،یک ترمه صفا، دستی به محکمی پوریا. دلی به بیکرانگی ابرها با قلبی به سپیدی برف‌ها .

حرف آن روز بود و جنازه‌ای که جابجا شد بر دوش یلان و اشک‌هایی که جاری شد بر پهنه‌ی صورت مردان و تیتر آن روز کیهان که نوشته بود"دل شیر خون شده‌بود". دیروز همه بودند سحابی و صباغیان، پهلوانان و دیگر نامداران. همه در جستجوی منش یل دوران. منشی که گم‌گشته است هم در عرصه ی ورزش و هم در عرصه‌ی سیاست. در جستجوی منش گم‌گشته، به امید رفو شدن غرور از کف رفته...

                                      

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:36 توسط فرزاد محسن‌پور| |

"این که زاده‌ی آسیایی و میگن جبر جغرافیایی"

جمله‌ی بالا بخشی از ترانه‌ی معروف ونام آشنای جبر جغرافیای "محسن نامجو" است. ناگفته هویدا است که شاعر در این عبارت آسیایی بودن به عبارتی جغرافیای ما را علت اصلی وضع نابسامان می‌داند اما آیا این چنین است. نداشتن حداقل حقوق شهروندی، وضعیت اسفبار حقوق بشر درکشور، تبعض جنسیتی، تورم بالا، داشتن رئیس جمهوری که ردای سیاست برتنش زار می‌زند همه و همه به دلیل جغرافیایی زندگی ماست؟ آیا افتراق فرهنگ ما با فرهنگ جهان غرب آن هم به این شدت ناشی از دوری کشور ما از سرزمین آنگلاساکسون‌ها و جبر جغرافیای است؟ خیر، زیرا اگر چنین بود مالزی هیچ گاه پیشرفت نمی‌کرد، چین ابرقدرت نمی‌شد، و نامی از ژاپن در بین تحول‌های صنعتی جهان شنیده نمی‌شد و هند میزانی بر دموکراسی نبود.

"مرتضی مردیها" در کتاب دفاع از عقلانیت و در مقام یک لیبرال تمام عیار چنین می‌نویسد:"فرهنگ غرب در خطوط اصلی آن دموکراسی، لیبرالیسم، فردگرایی، حقوق بشر، پان سکسوئالیته، تعادل سوژه شهروند،... فرهنگ غرب نیست، فرهنگی است که هر جامعه‌ای بسته یا باز دیر یا زود به آن خواهد رسید چرا که باز شدن تومار آدمی مرکب از طبع خواهنده و عقل ابزار ساز علی الاصول به همین چشم اندازها می‌رسد.

"مردیها" دراین باره می‌گوید: "ریشه‌های هر فرهنگی از جمله فرهنگ غرب بیش از آن که در عمق تاریخ یا جغرافیایی آن فرهنگ باشد ریشه در طبعیت انسان ها قرار دارد و نه در زمین و زمانی که اشغال کرده‌اند."
اما مگر مردمان غربی چه ویژگی بارزی دارند که چنین فرهنگی ساخته‌اند؟ جواب شاید این عبارت باشد آن ها آموزش دیده و افسون زدوده‌اند. مردی‌ها اشاره  می‌کند که به ضرس قاطع می‌توان گفت که اگر جهان غرب
۵۰۰سال پیش بواسطه حادثه‌ای از کل ارض محو می‌شد یا در جای دیگر و زمانی دیگر و توسط افرادی دیگر چندی شبیه رفورم مذهبی تحول بورژوای، دموکراسی لیبرال، اومانیسم می‌رسید بشرط آن گه افراد. در معرض آموزش و افسون زدایی قرار می‌گرفتند و از قوای عقلانی خویش بهره می‌جستند.

می‌توان چنین گفت که شک کردن به باورهای محکم و تعقل و اندیشیدن پیرامون همه‌ای آن چیزهای که روزی ارزش حقیقت داشتند در هنگامهی شک کردن و در بستر مدرنیته منجر به فرهنگ برتر غرب  شد.  

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:28 توسط فرزاد محسن‌پور| |

خبرش را در تهران امروز خواندم  علی دایی بیست و ششمین بازیکن تاریخ فوتبال بالاتر از بکام، رونالدینیو، باتیستوتا

خاطرات  فوتبال ملی برای من  هماره با نوستالژی بازی‌های دایی آمیخته است.

آن 4 گل تاریخی به کره، گل‌های ویران کننده به ازبکستان، آن کاشته‌های پشت 18 قدم و آن پنالتی‌ها که گرفتنش معروف می‌کرد هر دروازه بانی را.

یادتان هست آن گل ها را، گل‌هایی که توپ را با تور یکی می‌کرد و اشک‌ها را با لبخندها ...

یادتان هست آن 109 گل ملی را آن 109 بار شادی را. یادتان هست بازی در مونیخ، گل زدن به چلسی و میلان را  یادتان هست روزی که دایی طهالش را زیر استوگ‌های دشمنی‌های همیشه بحرینی‌ها دید ولی جنگیدن را فراموش نکرد یادتان هست...

یادتان هست همین فصل قبل که تیمش را قهرمان کرد تا حتی سردبیر روزنامه هم میهن فردای آن روز از او بنو یسد از شباهت‌های او با هاشمی

ولی نمی‌دانم یادتان هست یا نه  آن متن‌ها را که به اسم  اس ام اس ولی به رسم حماقت می‌فرستادیم

آن روزهای خردادی رنگ 85 که  تمام نداشته‌هایمان در این فوتبال بی‌برنامه را با از تکل از پشت از سردارمان گرفتیم

آن روزها یادمان رفت که روزهایی ... ما سردارانمان را سر افکنده می‌خواهیم شاید یا که شاید سر افکنده‌ها را سردار نمی‌دانم 

حالا او بر رفیع‌ ترین قله‌ی افتخار ایستاده‌است بالاتر از همه. از همه آن‌هایی که تنها افتخارشان محبوب بودن پیش لمپن‌های استادیوم‌های فحش‌های همیشه رکیک  است. همان ورزشگاه های همیشه ناسزا. محبوب چه مسخره می‌شود گاهی..

حالا هیچکس به افتخار او نایستاده است هیچ سرود پیروزی برای او خوانده نمی‌شود هیچ پرچم فتحی برایش نیافراشته‌اند تنها کفش‌های آویزان اوست که در نسیم پاییزی تکان می‌خورد. همان کفش‌ها یادتان که  هست..

آری  نگاه جامعه‌ی ما به دایی برخواسته از فرهنگ ماست فرهنگی که بیمار است و با سرآمدانش نامهربانانه برخورد می‌کند. باید بود و دید که روزی خواهد رسید که به رسم بلاغت و آگاهی، قواعد شهروندی را به جا آوریم.                
                                                             

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:2 توسط فرزاد محسن‌پور| |