دیوارهای شهری امروز دیگر فقط حائلی برای حریم خصوصی و یا ایجاد امنیت نیست. دیوارهای شهری به رسانهای قدرتمند تبدیل شده که خصلت آزاد بودنش را به رخ دیگر اربابان رسانه میگشد.
دیوار بلندگوست، تیربیون است! دیوار افشاگر و برملا کننده است، دیوار جنگ قدرت است. دیوار رسانهای چند صدایی است.
دیوار رسانه ای مردمی است که می خواهند فریاد کنند، رسانهای برای جوان عاشقی که به دنبال صدا زدن معشوقش میگردد، رسانهای برای طبقه ثروتمند که کالایش را تبلیغ کند و رسانهای برای طبقه مستمند که دردش را تبیلغ کند.
دیوار رسانهای قدرت است، وقتی که پوسترهای تبلیغات انتخابات را در خود جای می دهد و یا گاه فحشهای بر ضد رقیب!
دیوار ابزار قدرت حکومت است وقتی که به دنبال مشروعیت خود با چاپ سخنان گوهربار بروی همین دیوارههای شهری است.
دیوار کارناوال فحشهای جنسی نیز هست و یا رادیکالترین سخنان سیاسی. دیوار برای نوشتههای تو محدودیتی قائل نیست. دیوار آزاد است.
این بار وقتی در پیاده روی شهرت قدم میزنی کمی هم به رسانه دیوار دقت کن! تو هم میتوانی صاحب رسانهای دیوار باشی!

photo by: stas2007 in deviantart
این روزها 24 سال از جشنهای بزرگ سال 1984 میگذرد. جشنهایی که به پاس به وقوع در نیامدن پیش بینیهای جورج اورول در رمان 1984 لرپا گشت. اریک آرتوربلر (1950-1903) نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی که نام مستعار جورج اورول را در سال 1933 برای کارهای نویسندگی خود انتخاب کرد. وی با انشار رمانی در سال 1948 جهانی پیش بینی میکند که نظام های استالینیستی و توتالیتری، بشر را به ناکجا آباد هدایت می کنند و بشر به دست بشر نا بود میشود. با انتشار این رمان بود که نهادهای مردمی به دنبال جلوگیری از این پیش بینی شکل گرفت و تلاش کرد تا بشر پایدار بماند. اما بعد از 24 سال از جشنهای نجات انسان و آغاز سال 2008 میلادی شاهد حضور حکومتهای توتالیتر و جنگهای خانمان سوزی هستیم که بشر را تهدید میکند. عراق، افغانستان، پاکستان، دارفورد کره شمالی، سوریه، بلاروس، فلسطین، کوبا، ونزوئلا و... نقاطی از جهان است که یا گریبانگیر جنگ هستند و یا حاکمانی توتالیتر و مردم فریب بر آنها حکومت میکنند. نمیدانم چه سالی را باید برای نابودی این حکومتها پیش بینی کرد و یا شاید گسترش این گونه حکومت و بحرانها! سال2008 میتواند سالی برای نجات بشر باشد. سالی که مذاکرات فلسطین و اسرائل نتیجه دهد. دارفور، عراق، افغانستان طعم صلح را بچشند و مردم پاکستان و کوبا و ونزوئلا دموکراسی را امتحان کنند. +

خرده نگيريد، چرا اينقدر دير! پيدا كردن نسخه فارسي آن هم سانسور نشده اين كتاب كمي سخت بود. كتابي كه در ايران به نمودي از فحشا و ضد اخلاق مبدل شد. اما بايد پرسيد واقعا درون مايهاي اين رمان كوتاه از كابريل كارسيا ماركز ضد اخلاق است؟
اين رمان به شخصيت روزنامه نگاري فقير و نود ساله ميپردازد كه از همین راه نان در می آورد. نود سال گذشته را "با هيچ زني نخوابيده است مگر آنكه پولش را پرداخت كرده باشد." اما شب تولد نود سالگيش كه تصميم ميگيرد دختري باكره به خود هديه دهد دچار عشقي آتشين ميشود كه براي رسيدن به آن هر چه برایش مانده بود؛ می فروشد حتي کتاب های ادبیات کلاسیک و نیز موسیقی کلاسیکش كه تنها دلخشويهايش بود. هر هفته پول پرداخت ميكند كه فقط نگهبان خواب دختر باكره 14 ساله در آن روسپي خانه باشد.
درون مايه رمان خود را نشان ميدهد "عشق"؛ گوهر دگرگونی عشق است که از راه می رسد. تن و روح پیرمرد و سبک زندگی او و نیز خانهاش و وضعیت گربهاش تمام دگرگون میشوند.
" خانه از خاکستر های اش باز زاده می شد و من، شناور در عشق دلگادینا، چنان سرخوش و شادمان بودم که هرگز در زندگی گذشتهام سابقه نداشت."
پیرمرد مرده بود. در نود سالگي فقط به مرگ فكرميكرد از نوشتن در روزنامه استفاء ميدهد اما اين عشق او را زنده کرده است. ستونش را به داستانهاي عاشقانه اختصاص ميدهد و به زندگي بعد از صد سالگي ميانديشد.
"... بالاخره زندگي واقعي از راه رسيد. با قلبي نجات يافته و محكوم به مردن با عشقي سرشار در هيجان شادمانه هريك از روزهاي بعد از صدسالگيام."
احساس بعد از خوانش اين رمان احساسي عشق است نه احساس هوس! عشقي شورانگيز و غمناك كه مطمئني روزي حتي در نود سالگيت به سراغت ميآيد.

اين زنده ياد شدن هم بغض ها دارد... قيصر گفته بود خسته ام! خسته از آرزوها، گفته بود شوق پرواز مجازي دارم اما نگفته بود اين قدر زود...!
"خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري"
قيصر خود گفته بودي كه صبح بى تو دل گرفته، خود گفته بودي بي تو عشقبازي تعطيل است! اما نگفته بودي اين قدر زود...!
"صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد
بى تو حتى مهربانى حالتى از كينه دارد
بىتو مىگويند تعطيل است كار عشقبازى
عشق اما كى خبر از شنبه و آدينه دارد!؟ "
گفته بودي باران را جدي نميگيرند، گفته بودي غباري برنخواهد خواست... اين بار را اشتباه كردي! باران نيامد سيل جاري شد! غبار برنخواست؛ طوفان شد اي زنده ياد...!
"باران
بهاران را
جدّي نميگيرد.
چشمان من
خيل غباران را."
