آخرین نوشته برای خویشتن

1-(روزگار)
چشم هایش چه هرمونتیکی دارد- رختی که در آن خواب میکنم، کنار اتوبان چمران است- "سید جواد طباطبایی" روشنفکر غیر دینی است- «شرق بنقشه» خریدهام برای کادوی تولد او که در نیمه بحران به دنیا آمده است- ورژن BP اولترا چقدر زاغارت است- حس وصدق را توضیح دادم برای او که خود اضافه احساس دارد ورژیم باید بگیرد!- از هوش میروم- بزرگراه حقانی، چهارراه جهان کودک، جردن، گلشهر، پلاک16- چه گونهای، چه لبی، چه زاویه فکی دارد؛ او که توی تلویزیون است- از باقالی پلو با ماهیچه "ایران تک" توی خیایان ولیعصر نمیتوان گذشت- گاییدن جامعه ما چه قدر ساده است، نیاز به بولتن و تبلغات ندارد- یکنفر نگرانم هست- "هیلاری گلینتون" از "اوباما" پیش افتاده است- "زلف برباد" که میخواند هقهق میزدم- "یک نفر" که مکه رفته است میخواهد بهزور دفترچه خاطراتش را بخوانم- "افرا" اصلا دیالوگ نداشت، "بیضایی" من را یاد "حسین اللهکرم" انداخت- آفرین به" سهراب "که از خر هم عرفان میشنود- به خدا که "فوکو" چپ است، باید عکسش را از روی دیوار برداشت- تاکتون نصیبم نشده که یک روز صبح توی بلوار چمران آش بخورم، آنهم سوسیالیستی- یکنفر دپرس است- راه رفتن توی میرداماد، طالقانی، شریعتی سعادت میخواهد آقا- حضرت اسماعیل در غیبت است- همه ایرانسل خریدهاند-جشنواره فیلم فجر تمام شدهاست- 32 روز است که انتظامات دانشگاه تهران ازمن کارت نخواسته است- شورای نجیب نگهبان کشور را نجات داد- رفته به ده، توی گلستان نشسته و هی SMS میدهد- شهردار لار دانشجوی نمونه دانشگاه آزاد لار است- همه عاشق میشوند- تبریز، شیراز، لار همه جای ایران سرای من است- اتوبوس حالت را میگیرد- یک نفر همیشه راست میگوید.
2-(ماندگار)
یک نفر همیشه راست میگوید- تاچه کسی در کنارت نشسته باشد- لار، شیراز، تهران، تبریز همهجای ایران سرای من است- همه فکر میکنند البته که عاشق شدهاند- شهردا تهران کاندید ریاست جمهوری 88 است- دلیلی ندارد من جواب SMSهایش را بدهم- تقصیر نانجیبها است که ثبت نام میکنند- این سه روزه پدرم درآمده از بس که به آدم و عالم کارت نشان دادهام- جشنواره کتاب در راه است- حضرت مهدی هماره ذبح میشود- همه فکر میکنند باید ایرانسل داشته باشند- حسنآباد، توپخانه و پامنار را عشق است- دپرسی مد سال شده از تابستان امسال- اما توفیق نصیبم شد از دور بخندم آنهم پوپولیستی- ببین"آنجلیا جولی" چه زیباتر است، عکسش روی دیوار حال میآورد- شاملو اما خود را به کری میزند تا از خر الهام نگیرد- بیخیال عقلانیت و دیالوگ، شب رندان حوزه هنری چیز دیگری است- "یکنفر" هنوز محترم است اما تا کافه ونک راه دراز است- حالا به "آه که این طور" گفتنهایش میخندم- مرگ بر آمریکا- یکنفر همچنان دلواپسی میکند- بهتخمت که ایران مباد- از هرچیزمیتوان گذشتش به وقتش- اما احمدینژاد رئیس جمهور ماست- خیابان شریعتی، بالاتر از پل رومی، کوچه دوم، پلاک8- از خواب میپرم، اوکه باید رژیم بگیرد کاش قضاوت نمیکرد- بهمن مال انتلکتوئل هاست- شرق بنفشه را به او ندادم چون اصلا به دنیا نیامده، فکر میکند که زنده است- "سید علی هاشمیان" هم روشنفکر است هم مداح اهلبیت- اتوبان چهقدر شلوغ است که امشب هنوز خوابم نگرفته- چشمهایش هیچ چیز هم نداشت، زیبا دیدن هم حدی دارد.
3-(یادگار)
قبلترها حافظ میگفت:"میان عاشق و معشوق هیج حائل نیست/توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"، کاش که برمیخواست،پریروز حضرت مولانا میگفت:"بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی/ به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی"، کاش که میدانست، دیروز سهراب میگفت: "زندگی بعد درختی است به چشم حشره"، کاش خودش را جمع میکرد، امروز جناب شاملو میگوید:"دست بردار از این میکده سربه سری/ پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری"، کاش بگذارم، حتما میگذارم.
جشننامه محسن نامجو
اتفاق پیشامد شگرفی است.بیچاره اتفاق که محلی از اعتنا نزد آدمیزاد ندارد. همه در آمد و رفتیم تا "تا نمانیم از هستی و بمانیم بر هستی".سرها در گریبان، نگاه ها به جهل جایگاهی که البته ما می دانیم کجاست! ولی بی خیالیم. "ز کار و بار و حال و یار و دل درمی گذریم" و تنها شاید در فکر "عدد" افتاده ایم و البته وامانده ایم. گویی "بازگشت همه به سوی او نیست". عجب مردمانی شدیم! "ما که جهان نمی گذاردمان هیچ محل سگ"...ملتی بی پارادایم و گفتمان. ملتی که "فقر" و "206 " دوگانه اش مسبب سر به صحرا نهادن است. ولی اتفاق همیشه در حوالی ماست. محتاج صدق و حس ماست تا که پیش آید. در همین راه روی های هر روزه اما می شود که پیشامدی پیش آید. فرشته اتفاق در میدان ونک هبوط می کند و دستت را در دستش می گذارد. دست هنرمندی که فریاد "وقتی هنر به اتمام می رسد" را سر می دهد و جیغ "ترنج" می کشد! او که صبحش با "سیگار و چای" شروع می کند و گرفتار"جبر جغرافیایی" می بیند خود را...
در مصاحبت با کسیکه اینچنین موسیقی سنتی را سرپایش ایستانده و بیرق تلفیق به پا داشته است، ذوق و حاضر بودگی خاصی لازم است، اما وقتی "محسن نامجو" با آن دماغ عقابی، صورت کشیده، تن نحیف، قامت ترکه ای و صدای پیش بینی ناپذیرش به صورتت زل بزند، سر قصه را بازنکردن و شرح درد بازنگفتن از آن کارهای ناشدنی است.طرفه آنکه وقتی سخن درگرفت و گرمی گفتارش سراسرت را فراگرفت نیز آن وقت اختتام کلام محال می شود!در میانه آغاز ناگزیر کلام و چگونگی پایان کلام، از همه و هیچ با محسن نامجو سخن گفتم: گذشته گرایان را می نواخت که او را نمی فهمند در حالیکه وی گذشته موسیقی را می فهمد. مدعی حفظ حافظ بزرگ بود و قطعه "زلف بر باد"را رقص شاعرانه زبان حافظ در آواز و آهنگ اش می دانست.آن سان که جوانان غربی را مدهوش و مرهون هرم کلام حافظ کرده بود. گلایه که می شنید، آرام تر به صحبت می نشست و اطمینان می داد که همان محسن نامجوی دیگرپسند است.به کارهای متاخرش که معترض می شدم، تنها تغییر در لحن را می پذیرفت و محتوا را همان نگاه روشنفکرانه می دانست.
دقت توجه عجیبی به من داشت و به شدت مبادی آداب بود.در میانه بحث سیگار بهمن نیم سوخته اش را هیچ پک نزد، مبادا بی ادبی تلقی گردد تا آنجا که در دستش تلف شد و تا انتها سوخت.از لطف و توجه من مدام سپاس می گذاشت تا حواس، سواد و فرصت تملق گویی و تمجید را از من ستانده باشد!
هرچه از احساس و هیجان گریز داشتم تا درشت گویی نکرده باشم و سخن جلفی بر زبان نرانده باشم اما پس از نقد کارهایش و دیالکتیک در مورد فضای موسیقی اش و برخورد آن با ساحت سیاست و سنت، حس غریب از دست دادنش به سراغم آمد و سبک سری کردم و گفتم: "آقای نامجو ما را تنها وامگذارید!" دستی به پشتم زد و کلاهش را بالاتر برد تا آنجا که بیضی صورتش به تمامی نمایان شد و گفت:"مطمئن باشید!من و موسیقی ام متعلق به این سرزمین هستیم و همه با هم باید استقامت کنیم و خود را تحمیل کنیم. ما حق داریم آنگونه که می خواهیم بخوانیم. سلام دوستانتان را برسانید و تنها دعایم کنید". گفتگوی 10 دقیقه ای من با محسن نامجو که در میانه پیاده روی روزانه اش در میدان ونک روی داد، فرخنده رویدادی بود که بی هیچ فاصله ای روبروی تصویرگر زمانه خویش بایستم و در هاله ای از صدق و حس هر آنچه را که به من بخشیده بود برشمارم و به او باز پس دهم و بدین سان خرسندی اش را برانگیخته باشم.نامجو برای من و دوستانم رحمتی است که در صدد رفع شکاف وضعیت زوال حاضر و نوع نگاه و برداشت ما از اطراف مان است. همراهی با نامجو برای آرامی مان ضروری می نماید؛ پس "همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمی شود".
*تقدیم به او که ای کاش در این جشن نامه حضور داشت!

شلوغ و سیاه، ازدحام و سبزینگی، صدا و سرخی، دستههای نامنظم محلی هر کجا که میبینی. هر کجا را که بگردی همین است حال و هوای شهر کوچکمان در ایامی که "محرم" مینامیم. با رفقا دل به حواشی میسپاریم. حواشی جماعت سرگردان برگشت ناپذیر! از این کوچه به آن دسته، از این محله به آن مسجد...نه سینه میزنیم و نه اشک میپاشیم. خواستهایم تماشاچی باشیم تا گم نشویم. برآن شدیم تا آنقدر تماشایش کنیم تا که شاید خود را در این میانه میدان باز یابیم و تفاوتهایمان را به خودمان متذکر شویم.
سر به هوا و تفکر بر اطرافم دارم که از راهروهای تنگی که سیاهپوشان ساختهاند، چهرهای آشنا نزدیک میشود. خودش است؛ یعنی انگار خودش است! آنقدر ناشیانه و به سیاق سنتیها چادرسیاه را سراپای خود انداخته که خنده میآورد برای کسیکه او را میشناسدش. مثلثی از سفیدی صورت در سیاهی تمام قدی که برای خود ساخته، بدجوری گم میشود. اهل کنج کاویدن نیستم! اما حضور او در وسط سنتیترین دستههای مذهبی شهر کوچکم، کنجکاویام را تازه میکند. به مدد تکنولوژی، کنج کاویدنم بیپاسخ نمیماند! "خودت بودی؟". "چی!کجا!...". بعد از کمکی نامربوط نویسی، پاسخم را میدهد:"نمیدونم! شاید شما به سنتپرستی بگی خرافه، اما سنت حسین که هر سنتی نیستش...". آمده بود در میانه اقامه عزای مذهبی، کودکی خود را بجوید. میترسید از تدفین کودکانگیهایش در زورق زندگی جدید. به جستجوی خاطراتش آمده بود در کوچه پس کوچههای قدیم شهر...
تاسوعا بود که دیدمش! بدون ذرهای غرق شدگی در سیاهیهای دستهها به پرسه با دوستان ادامه دادم. اما مشغولش بودم. دلمشغول حرفهایی که زده بود .شب عاشورا در معروفترین حسینیه شهر کوچکمان، درست وقتی التهاب عزاداران و شوریدگی میدانداران و شلوغی مداحان از حد میگذشت پیامکی از دوستی دیگر سر رسید:"تو حسینیه هستم! دارم میبینمتون. چقدر با بقیه فرق دارین". بیدرنگ پاسخ دادم اما نه به او!!! به دوستی دیگر. گفتمش:"چه شب معمولی هستش امشب".

به نعشگی که میرسی و نای فریاد را از خود ستانده میبینی؛ گزافه گویی را از سر میگیری
میگویی و میگایی و گیر میدهی!
به باران به تهران
به انتهای بیفرجام ناتمام این برکه بیکران
غافلی و در غفلت هپروت میبافی
عاقلی و اما عقلت را نمیبینی
کوری را مستمر میخواهی و مینازی به موضع روشنفکری مینیمالیستی
تاخته به تمامی طریقهای مدرنیستی (رها از هر اسلوب پراگماتیستی)
ارضا
ارضا
ارضا
که رضایت نمیدهی و باز فحش میدهی...
..........................................
..........................................
..........................................
اما ولی لیکن به هرحال!
هرچیز، هرکس، هرجا، هرکجا
هرآباد، هرآبادی، هرناکجا
رسمی را به رسم رسمیت رسم کرده و ساری میدارد
همین را باید بدانی. همین رسم مرسوم را باید برسی (بفهمی)
...
چه روزهای بارانی زیبایی است که دوشنبهها؛ اینجا؛ تهران دارد
اعتماد!
به باران باید «اعتماد» جست
باید از بستر کویر گونه کوچک قریهها رست
به تماشا نشستن باران در برکه بیکرانهای به اسم...
خیس شدن از آن باران زیر آسمان شهری به اسم...
به تشنگی که میرسی و جان قدم و قلم زدن را در خود نمیبینی؛ دعاگویی را از سر میگیری
دعای باران: خدا کند دوشنبهها بارش داشته باشیم

وقتی تهران
وقنی باران آخر آبان
امروز بیست و نهم، روز آخر آبان
خیس می شوم! با همه چیزم... با آب
گفتمان و نظریه و کیف و کتاب
***
شاید این فقط باران باشد که از پس پایتخت برآید
ما و من و او که چیزی سر در نیاوردیم!
***
وقتی شهری به این گل و گشادی، توش و توان شنود اندیشه یک جوان جنوبی را ندارد
وقتی از یک "خاک شهر" به یک "کلان شهر"
وقتی آدم ها خوب اما خودخواه، وقتی خیابان ها زیبا اما شلوغ
وقتی تهران، آن شهر از دور زیبا! همه اش دروغ
***
وقتی می دانی اما نمی توانی، فقط می بینی، می بینی آدمها و "حرف برنده" را
این همه اندیشه، این همه کار و کلاس، این همه درس و دانستی، البته از نوع جهان سومی و لکنته را
می بینی و می دانی که می توانی اما راهت نمی دهند، همان "جریان برنده"
کوچک شهری داشنیم و ظریف طبعی و گهگاه خودی نشان دادنی
اینجا شهری بزرگ است با دایره هایی بزرگ تر و کارها ناشدنی تر
وقتی باید خلوت کنی در بدترین ازدحام ها
وقتی گم می شوی میان همه ادعاها
***
وقتی تهران
وقنی باران آخر آبان، اما
امروز بیست و نهم ، روز آخر آبان،
اما ؛اما... امروز هم رفت و من در حسرت پیوست
پیوستی بایسته به "حرف"ی که با همه مردم مهربان است حتی با یک جوان جنوبی!
شايد...

زانرو که تقدیر ما را به نوشتن و دانستن بستهاند و این بستگی ما را آنی رها نمیکند؛ جملات زیر را به مثابه گشودن در خانه فرهنگ رستاک با خود همراه بدانید:
رفیق پر معرفت و زیبا کلامی دارم که زمانی در بلندای بیهودگی و خستگی و از خود وازدگی و روزمرگی مرگ آسایی که در آن فرو خفته بودم، چنین وصیتم کرد:
...تو راهی که توش هستی شک نکن! فقط زیاد تو آفتابش نمون میسوزی؛ از زیر درختاش برو.
همین.
خانه مجازی ما جدای از آن خانهی فرهنگی است که قصد برساختنش را داریم. رستاک سایبر شمول دلدادگیها و واگوییها و گزارشات زندگی است. اما خانه فرهنگ رستاک اگر حضرتش بخواهد همراه کردن شما عزیزان با دنیای فرهنگ و فلسفه و هنر است. منتظرش باشید.
