روایت
صدرا جعفرپور- محمداسماعیل حقپرست-حامد زارع- حمید منشی-کاظم رحیمینژاد
از عشق و جنسیت
یکشنبه-ساعت صفر!
به محمود احمدي نژاد با عشق و نفرت
"اينك اما چنين است كه براي بسياری، دور، دور گرديدن گرد امورمعمولي است. خوردن، خفتن شوخي كردن، پرگفتن، عشق ورزيدن، قهر كردن، كتابخواندن، پرسهزدن، اعتراضكردن، ترسيدن و ...يعني زندگي كردن. از قيل وقال بيست ساله مدرسه سياست بسياري از دلها گرفته است يك چند نيز بر آنند تا خدمت معشوق و می كنند. لودگي نيست اين زندگي است. صريحتر بگويم دوم خرداد ازنگاه من حركت نو ويژهاي بود براي بازگشت به سوي زندگي و تمام امور معمولي كه يك چند در فراق آن فرسوده بود. از يك ديد رمانتيك پيام دوم خرداد اين بود بگذاريد زندگي كنم به معناي معمولي كلمه" / مرتضي مرديها
آن روزها بچهتر از آن بودم كه بدانم معناي آزادي چيست؛ فقط دلخوش بودم به آن پوستري كه از هادي گرفته بودم و ناشيانه روي ديوار اتاقم زدهبودم. آن روزها بچهتر از آن بودم كه بدانم اصلاحات چيست فقط دل خوش به آن تقويمهايي بودم كه رويش نوشته بود:"درود بر سه سيد فاطمي". آن روزها بچهتر از آن بودم كه دانشگاه بروم تا بدانم دانشگاه بدون چكمه پوشان يعني چه. آن روزها بچهتر از آن بودم كه بدانم تلقي فاشيستي از دين چيست. فقط دلخوش بودم كه شايد شب با هادي بروم ستاد. آن روزها 9 سالم بيشتر نبود نميدانستم معناي " آستين كوتاه لگد ميان گرده است" يعني چه. آن روزها نميدانستم 20میليون راي به حساب خاتمي يعني چه، بچه بودم ففط دلخوش بودم كه دست مادر شكسته است و قرار است من به جايش بنويسم "سيد محمد خاتمي". 8 سال بعد هم كه بزرگتر شدم بچهتر از آن بودم كه بدانم معني اين جمله كه "بعد از من كسي ميايد كه حرف نزند و عمل كند" يعني چه.
اما حالا ميدانم آزادي چيست؟ رفرم كدام است. قرائت فاشيستي يعني چه؟ آن هم به مدد به اصطلاح رئيس مثلا محترم به اصطلاح جمهور ...ولي حالا دلم به چه خوش باشد...به آن 4 ترم تعلیق مهدیه یا ستارههای فرشاد و سهراب یا زمزمه اخراج 6 استاد دانشکده یا شاید هم خزان مطبوعات...
دست از سر ما بردارید بگذاريد زندگي كنيم، بگذاريد عشق بورزيم پرسه بزنيم بدون ترس از گشت ارشاد بگذاريد درس بخوانيم به دور از خوف ستارهدار شدن، بگذاريد دانشگاه برويم دانشگاهي به دور از عرض اندام چكمه پوشان حزب الله، بگذاريد كتاب بخوانيم بدون شيه شاعر بدون پوزهبند سانسور، بگذاريد آسوده بخوابيم به دوراز غم نان فردا زندگي كنيم به دور ازقیل و قال قدرت و های و هوی حکومت بگذاريد زندگي كنيم به معناي معمولي كلمه.


دلما با شما است اگر بگذارند...
به ۲خرداد سلامی دوباره میدهیم:
کاظمرحیمینژاد،حمید منشی، حامد زارع،
اسماعیل حقپرست، صدرا جعفرپور، عبدالمحمد بابایی، سعیده آرین
و
خانه فرهنگ رستاک(فرزادمحسنپور)
*مادر به پسرک گفت برو سرکوچه نیمکیلو تخممرغ، یک کیلوآرد، یک بسته پودر کاکائو بگیر و بیار...
*اوستا به شاگردش گفت بپا برو بازار چند تا میخ و تخته بگیر و جلدی برگرد.
*استاد به دانشجو گفت لطفا از پارافین یک قالب حجم دار بسازید.
انگار که همیشه مدرسهاش دیر شدهاست، شتاب آلود است راه رفتنش! "کارگر"،"انقلاب"،"بزرگمهر" هر روز زیر عجله گام هایش می خندند گاهی و البته اندکی با خود است! منظور آنکه با خود و در خود حرف میزند تا مجبور نباشد حرفهای درونش را پیش کسی بریزد. خنده میکند و همیشه خندان جلوه میدهد. آماده است و حاضر. از همه جا و از همه کس خبر دارد و میگیرد و میدهد. با خبراست و هماره از بیخبری حرف میزند.
زندگی روزمره و دنیا ورنگ و تابش را نمیخواهد، خود را به دنیایی دیگر حوالت میدهد. دنیای به رنگ صفر و یک...
در گذر است و از همه چیز میگذرد اما از او نمیتوان گذشت، از بذل و دقت و حواسی که به آدم دارد و آدمی را گرامی میشمرد. مهم نیست اسمش چیست! مهم این است که امروز روز ایجاد موجودی به اسم اوست. اسم او...
*میزهم به دست هنر اوستا فراهم آمده و به رنگی جلا خورده است.
*دانشجوی شیمی هم امتحان عملیاش را پس داد و شمع ما فراهم است.
تولدش مبارک
تفاوتش پایدار
تکاملش همیشه باد
آخرین نوشته برای خویشتن

1-(روزگار)
چشم هایش چه هرمونتیکی دارد- رختی که در آن خواب میکنم، کنار اتوبان چمران است- "سید جواد طباطبایی" روشنفکر غیر دینی است- «شرق بنقشه» خریدهام برای کادوی تولد او که در نیمه بحران به دنیا آمده است- ورژن BP اولترا چقدر زاغارت است- حس وصدق را توضیح دادم برای او که خود اضافه احساس دارد ورژیم باید بگیرد!- از هوش میروم- بزرگراه حقانی، چهارراه جهان کودک، جردن، گلشهر، پلاک16- چه گونهای، چه لبی، چه زاویه فکی دارد؛ او که توی تلویزیون است- از باقالی پلو با ماهیچه "ایران تک" توی خیایان ولیعصر نمیتوان گذشت- گاییدن جامعه ما چه قدر ساده است، نیاز به بولتن و تبلغات ندارد- یکنفر نگرانم هست- "هیلاری گلینتون" از "اوباما" پیش افتاده است- "زلف برباد" که میخواند هقهق میزدم- "یک نفر" که مکه رفته است میخواهد بهزور دفترچه خاطراتش را بخوانم- "افرا" اصلا دیالوگ نداشت، "بیضایی" من را یاد "حسین اللهکرم" انداخت- آفرین به" سهراب "که از خر هم عرفان میشنود- به خدا که "فوکو" چپ است، باید عکسش را از روی دیوار برداشت- تاکتون نصیبم نشده که یک روز صبح توی بلوار چمران آش بخورم، آنهم سوسیالیستی- یکنفر دپرس است- راه رفتن توی میرداماد، طالقانی، شریعتی سعادت میخواهد آقا- حضرت اسماعیل در غیبت است- همه ایرانسل خریدهاند-جشنواره فیلم فجر تمام شدهاست- 32 روز است که انتظامات دانشگاه تهران ازمن کارت نخواسته است- شورای نجیب نگهبان کشور را نجات داد- رفته به ده، توی گلستان نشسته و هی SMS میدهد- شهردار لار دانشجوی نمونه دانشگاه آزاد لار است- همه عاشق میشوند- تبریز، شیراز، لار همه جای ایران سرای من است- اتوبوس حالت را میگیرد- یک نفر همیشه راست میگوید.
2-(ماندگار)
یک نفر همیشه راست میگوید- تاچه کسی در کنارت نشسته باشد- لار، شیراز، تهران، تبریز همهجای ایران سرای من است- همه فکر میکنند البته که عاشق شدهاند- شهردا تهران کاندید ریاست جمهوری 88 است- دلیلی ندارد من جواب SMSهایش را بدهم- تقصیر نانجیبها است که ثبت نام میکنند- این سه روزه پدرم درآمده از بس که به آدم و عالم کارت نشان دادهام- جشنواره کتاب در راه است- حضرت مهدی هماره ذبح میشود- همه فکر میکنند باید ایرانسل داشته باشند- حسنآباد، توپخانه و پامنار را عشق است- دپرسی مد سال شده از تابستان امسال- اما توفیق نصیبم شد از دور بخندم آنهم پوپولیستی- ببین"آنجلیا جولی" چه زیباتر است، عکسش روی دیوار حال میآورد- شاملو اما خود را به کری میزند تا از خر الهام نگیرد- بیخیال عقلانیت و دیالوگ، شب رندان حوزه هنری چیز دیگری است- "یکنفر" هنوز محترم است اما تا کافه ونک راه دراز است- حالا به "آه که این طور" گفتنهایش میخندم- مرگ بر آمریکا- یکنفر همچنان دلواپسی میکند- بهتخمت که ایران مباد- از هرچیزمیتوان گذشتش به وقتش- اما احمدینژاد رئیس جمهور ماست- خیابان شریعتی، بالاتر از پل رومی، کوچه دوم، پلاک8- از خواب میپرم، اوکه باید رژیم بگیرد کاش قضاوت نمیکرد- بهمن مال انتلکتوئل هاست- شرق بنفشه را به او ندادم چون اصلا به دنیا نیامده، فکر میکند که زنده است- "سید علی هاشمیان" هم روشنفکر است هم مداح اهلبیت- اتوبان چهقدر شلوغ است که امشب هنوز خوابم نگرفته- چشمهایش هیچ چیز هم نداشت، زیبا دیدن هم حدی دارد.
3-(یادگار)
قبلترها حافظ میگفت:"میان عاشق و معشوق هیج حائل نیست/توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"، کاش که برمیخواست،پریروز حضرت مولانا میگفت:"بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی/ به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی"، کاش که میدانست، دیروز سهراب میگفت: "زندگی بعد درختی است به چشم حشره"، کاش خودش را جمع میکرد، امروز جناب شاملو میگوید:"دست بردار از این میکده سربه سری/ پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری"، کاش بگذارم، حتما میگذارم.
عبدالمحمد بابایی: به راستی پشت پرچین چه خبر است؟ در آنجا چه میگذرد؟ هر از گاهی به پشت پرچین سرکی میکشیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم زرق و برق دنیای پشت پرچین ما را قلقلک میدهد.
«پشت پرچین» داستان دو دنیاست. دنیای جنگلی و دنیای شهری. شاید بتوان گفت که این دو دنیا دنیای قدیم و جدید باشد. دنیای سنت و مدرنیته. مدرنیتهای که در شهر خلاصه میشود و حد اعلای خواستههایش شدهاست غذا و بس. دنیای غذازده با آدمهای شکمزده. اما این طرف پرچین دنیای پر از مشکلات جنگلی است. دنیای جنگیدن با طبیعت برای به دست آوردن غذا. آنچه که در این دنیا حیوانات را کنار هم نگه داشته، ارتباطات خانوادگی است. مفهوم خانواده که به بهترین شکل بین حیوانات معنا مییابد. غذا در این طرف و آن طرف پرچین دو معنای متفاوت دارد. در دنیای جنگلی غذا میخورند تا زندگی کنند و در دنیای شهری زندگی میکنند که غذا بخورند. به خود نگاهی بیاندازید، شما در این طرف پرچین زندگی میکنید یا در آن طرف پرچین؟
در دنیای فانتزی کارتون چه حرفها که میتوان زد. گویی انیمیشن و کارتون هویت خود را از در انحصار کودکان بودن در آورده و تغییر دادهاست. فضای طناز و فانتزی کودکان که این بار گندهتر از دهانش حرف زده است.
کارتون «پشت پرچین» را حتماً ببینید. لذت خواهید برد...

شاتاول
لباس یقه اسکی سفید با شلوار سیاه پوشیدهام فرم لباسهای سرود و دکلمه آن دوران. توی سالن شهید زرگری قرار است دکلمه بخوانم. از طرف کودکستان کوشا در جشن بهار آزادی. اولین تجربه پشت میکروفن بد نبود. اول دکلمه را هنوز بلدم."ای امام ای وجود تو خورشید"
شات دوم
کریدور دبستان آزادگان با کلی کاغذ کشی رنگی و بادکنک تزیین شده است. من هم چند تایی بادکنک و کاغذ کشی بردهام. تازه کلی هم شعر انقلابی یاد گرفتهام. کلی هم شعار
شات سوم
توی گنجه مادربزرگ لابلای عکسهای کهنه قدیمی وآلبومهای زوار در رفته سه تا عکس کهنه بزرگ پیدا میکنم اولی آیت الله خمینی دومی آیت الله طالقانی سومی را نمیشناسم از مادربزرگ که میپرسم میگوید"آقای منتظری،اولاش خوب بود بعد نه."
سر کلاس تاریخ سوم راهنمایی از معلم در باره آقای منتظری سوال میکنم خنده میکند و میگوید"قائم مقام رهبری آیت حق منتظری قرار بود رهبر بشه"
شات چهارم
دبیرستان نه کاغذ کشی دارد نه بادکنک کتاب تاریخش هم فقط کلفتی دارد همین
شات پنجم
توی حیات دانشکده سرمقاله ویژه نامه انقلاب پویان را میخوانم پارگراف آخرش این گونه است"در هر روایتی از انقلاب رنگ سرخ حذف شده است خواه روایت روزنامه محترم شرق باشد خواه سیمای مبارک جمهوری اسلامی اگر هم باشد قرمزی مصادره به مطلوب است"
شات ششم
از تلویزیون صحنههای انقلاب پخش میشود شعارها دیگر برایم جذاب نیست چند تایی از آنها را الان هم میدهیم 18آذر توی دانشگاه تهران جلو درب اصلی رو به روی خیابان انقلاب "میکشم میکشم آنکه برادرم کشت" تنها تفاوت و یا شاید هم تنها شباهتش این است که حالا به خاطر اینها رشید اسماعیلی را میزنند سهراب کریمی زندانی است مازیار سمیعی با وثیقه 100 میلیونی آزاد است .چقدر دلم برای مازیار تنگ شدهاست خیلی وقت است که دانشکده نیامده.
شات هفتم
توی اتاق کنار بخاری نشستهام به لیست رد صلاحیت شده نگاه میکنم چه شیر تو شیری شدهاست. انگاری انقلاب بچههایش را خورده باشد .
شات آخر
خواهرم لباس فرم سرود پوشیده است جلو آینه تمرین میکند "دیو چو بیرون رود فرشته در آید"
جشننامه محسن نامجو
اتفاق پیشامد شگرفی است.بیچاره اتفاق که محلی از اعتنا نزد آدمیزاد ندارد. همه در آمد و رفتیم تا "تا نمانیم از هستی و بمانیم بر هستی".سرها در گریبان، نگاه ها به جهل جایگاهی که البته ما می دانیم کجاست! ولی بی خیالیم. "ز کار و بار و حال و یار و دل درمی گذریم" و تنها شاید در فکر "عدد" افتاده ایم و البته وامانده ایم. گویی "بازگشت همه به سوی او نیست". عجب مردمانی شدیم! "ما که جهان نمی گذاردمان هیچ محل سگ"...ملتی بی پارادایم و گفتمان. ملتی که "فقر" و "206 " دوگانه اش مسبب سر به صحرا نهادن است. ولی اتفاق همیشه در حوالی ماست. محتاج صدق و حس ماست تا که پیش آید. در همین راه روی های هر روزه اما می شود که پیشامدی پیش آید. فرشته اتفاق در میدان ونک هبوط می کند و دستت را در دستش می گذارد. دست هنرمندی که فریاد "وقتی هنر به اتمام می رسد" را سر می دهد و جیغ "ترنج" می کشد! او که صبحش با "سیگار و چای" شروع می کند و گرفتار"جبر جغرافیایی" می بیند خود را...
در مصاحبت با کسیکه اینچنین موسیقی سنتی را سرپایش ایستانده و بیرق تلفیق به پا داشته است، ذوق و حاضر بودگی خاصی لازم است، اما وقتی "محسن نامجو" با آن دماغ عقابی، صورت کشیده، تن نحیف، قامت ترکه ای و صدای پیش بینی ناپذیرش به صورتت زل بزند، سر قصه را بازنکردن و شرح درد بازنگفتن از آن کارهای ناشدنی است.طرفه آنکه وقتی سخن درگرفت و گرمی گفتارش سراسرت را فراگرفت نیز آن وقت اختتام کلام محال می شود!در میانه آغاز ناگزیر کلام و چگونگی پایان کلام، از همه و هیچ با محسن نامجو سخن گفتم: گذشته گرایان را می نواخت که او را نمی فهمند در حالیکه وی گذشته موسیقی را می فهمد. مدعی حفظ حافظ بزرگ بود و قطعه "زلف بر باد"را رقص شاعرانه زبان حافظ در آواز و آهنگ اش می دانست.آن سان که جوانان غربی را مدهوش و مرهون هرم کلام حافظ کرده بود. گلایه که می شنید، آرام تر به صحبت می نشست و اطمینان می داد که همان محسن نامجوی دیگرپسند است.به کارهای متاخرش که معترض می شدم، تنها تغییر در لحن را می پذیرفت و محتوا را همان نگاه روشنفکرانه می دانست.
دقت توجه عجیبی به من داشت و به شدت مبادی آداب بود.در میانه بحث سیگار بهمن نیم سوخته اش را هیچ پک نزد، مبادا بی ادبی تلقی گردد تا آنجا که در دستش تلف شد و تا انتها سوخت.از لطف و توجه من مدام سپاس می گذاشت تا حواس، سواد و فرصت تملق گویی و تمجید را از من ستانده باشد!
هرچه از احساس و هیجان گریز داشتم تا درشت گویی نکرده باشم و سخن جلفی بر زبان نرانده باشم اما پس از نقد کارهایش و دیالکتیک در مورد فضای موسیقی اش و برخورد آن با ساحت سیاست و سنت، حس غریب از دست دادنش به سراغم آمد و سبک سری کردم و گفتم: "آقای نامجو ما را تنها وامگذارید!" دستی به پشتم زد و کلاهش را بالاتر برد تا آنجا که بیضی صورتش به تمامی نمایان شد و گفت:"مطمئن باشید!من و موسیقی ام متعلق به این سرزمین هستیم و همه با هم باید استقامت کنیم و خود را تحمیل کنیم. ما حق داریم آنگونه که می خواهیم بخوانیم. سلام دوستانتان را برسانید و تنها دعایم کنید". گفتگوی 10 دقیقه ای من با محسن نامجو که در میانه پیاده روی روزانه اش در میدان ونک روی داد، فرخنده رویدادی بود که بی هیچ فاصله ای روبروی تصویرگر زمانه خویش بایستم و در هاله ای از صدق و حس هر آنچه را که به من بخشیده بود برشمارم و به او باز پس دهم و بدین سان خرسندی اش را برانگیخته باشم.نامجو برای من و دوستانم رحمتی است که در صدد رفع شکاف وضعیت زوال حاضر و نوع نگاه و برداشت ما از اطراف مان است. همراهی با نامجو برای آرامی مان ضروری می نماید؛ پس "همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمی شود".
*تقدیم به او که ای کاش در این جشن نامه حضور داشت!

دیوارهای شهری امروز دیگر فقط حائلی برای حریم خصوصی و یا ایجاد امنیت نیست. دیوارهای شهری به رسانهای قدرتمند تبدیل شده که خصلت آزاد بودنش را به رخ دیگر اربابان رسانه میگشد.
دیوار بلندگوست، تیربیون است! دیوار افشاگر و برملا کننده است، دیوار جنگ قدرت است. دیوار رسانهای چند صدایی است.
دیوار رسانه ای مردمی است که می خواهند فریاد کنند، رسانهای برای جوان عاشقی که به دنبال صدا زدن معشوقش میگردد، رسانهای برای طبقه ثروتمند که کالایش را تبلیغ کند و رسانهای برای طبقه مستمند که دردش را تبیلغ کند.
دیوار رسانهای قدرت است، وقتی که پوسترهای تبلیغات انتخابات را در خود جای می دهد و یا گاه فحشهای بر ضد رقیب!
دیوار ابزار قدرت حکومت است وقتی که به دنبال مشروعیت خود با چاپ سخنان گوهربار بروی همین دیوارههای شهری است.
دیوار کارناوال فحشهای جنسی نیز هست و یا رادیکالترین سخنان سیاسی. دیوار برای نوشتههای تو محدودیتی قائل نیست. دیوار آزاد است.
این بار وقتی در پیاده روی شهرت قدم میزنی کمی هم به رسانه دیوار دقت کن! تو هم میتوانی صاحب رسانهای دیوار باشی!

photo by: stas2007 in deviantart
شلوغ و سیاه، ازدحام و سبزینگی، صدا و سرخی، دستههای نامنظم محلی هر کجا که میبینی. هر کجا را که بگردی همین است حال و هوای شهر کوچکمان در ایامی که "محرم" مینامیم. با رفقا دل به حواشی میسپاریم. حواشی جماعت سرگردان برگشت ناپذیر! از این کوچه به آن دسته، از این محله به آن مسجد...نه سینه میزنیم و نه اشک میپاشیم. خواستهایم تماشاچی باشیم تا گم نشویم. برآن شدیم تا آنقدر تماشایش کنیم تا که شاید خود را در این میانه میدان باز یابیم و تفاوتهایمان را به خودمان متذکر شویم.
سر به هوا و تفکر بر اطرافم دارم که از راهروهای تنگی که سیاهپوشان ساختهاند، چهرهای آشنا نزدیک میشود. خودش است؛ یعنی انگار خودش است! آنقدر ناشیانه و به سیاق سنتیها چادرسیاه را سراپای خود انداخته که خنده میآورد برای کسیکه او را میشناسدش. مثلثی از سفیدی صورت در سیاهی تمام قدی که برای خود ساخته، بدجوری گم میشود. اهل کنج کاویدن نیستم! اما حضور او در وسط سنتیترین دستههای مذهبی شهر کوچکم، کنجکاویام را تازه میکند. به مدد تکنولوژی، کنج کاویدنم بیپاسخ نمیماند! "خودت بودی؟". "چی!کجا!...". بعد از کمکی نامربوط نویسی، پاسخم را میدهد:"نمیدونم! شاید شما به سنتپرستی بگی خرافه، اما سنت حسین که هر سنتی نیستش...". آمده بود در میانه اقامه عزای مذهبی، کودکی خود را بجوید. میترسید از تدفین کودکانگیهایش در زورق زندگی جدید. به جستجوی خاطراتش آمده بود در کوچه پس کوچههای قدیم شهر...
تاسوعا بود که دیدمش! بدون ذرهای غرق شدگی در سیاهیهای دستهها به پرسه با دوستان ادامه دادم. اما مشغولش بودم. دلمشغول حرفهایی که زده بود .شب عاشورا در معروفترین حسینیه شهر کوچکمان، درست وقتی التهاب عزاداران و شوریدگی میدانداران و شلوغی مداحان از حد میگذشت پیامکی از دوستی دیگر سر رسید:"تو حسینیه هستم! دارم میبینمتون. چقدر با بقیه فرق دارین". بیدرنگ پاسخ دادم اما نه به او!!! به دوستی دیگر. گفتمش:"چه شب معمولی هستش امشب".
